تبليغاتX
مروارید شب























مروارید شب

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است...

روزها طي شد از تنهائي مالامال ,

شب , همه غربت و تاريکي و غم بود و , خيال .

همه شب چهره ي لرزان تو بود ,

کز فراسوي سپهر ,

گرم مي آمد در آينه ي اشک فرود .

نقش روي تو , درين چشمه , پديدار هنوز !

تو گذشتي و شب و روز گذشت .

آن زمان ها ,

به اميدي که تو , بر خواهي گشت ,

مي نشستم به تماشا , تنها ,

گاه بر پرده ابر ,

گاه در روزن ماه ,

دور , تا دورترين جاها ميرفت نگاه ;

باز ميگشتم تنها , هيهات !

چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز !

بي تو سي سال نفس آمد و رفت .

مرغ تنها , خسته , خون آلود .

که به دنبال تو پرپر ميزد ,

از نفس مي افتاد .

در نفس ميفرسود ,

ناله ها ميکند اين مرغ گرفتار هنوز !

رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم !

بوي خاک از قدم تند زمان مي شنوم !

شوق ديدار توام هست ,

چه باک 

به نشيب آمدم اينک ز فراز ,

به تو نزديک ترم , ميدانم .

يک دو روزي ديگر ,

از همين شاخه ي لرزان حيات ,

پر کشان سوي تو مي آيم باز

دوستت دارم

                                بسيار ,

                                                            هنوز ... 



     خسته ام ...!  

   خسته نبودنت ...!

خسته از روزهایی كه بی تو شب میشود

و شبهایی كه باز هم بی تو میگذرد تا كه طلوعی و غروبی دیگر بیایند

و باز هم گذر زمانها كه بی تو میگذرد ...!

  میگذرد ...!

 میگذرد و باز هم میگذرد ...!

نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 18:31 توسط farzad| |

بر چهر گل نسیم نوروز خوش است                  در صحن چمن روی دلفروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گوئی خوش نیست                         خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است

سال نو مبارک ایشالا سال خوبی داشته باشین

ممنون از دوست خوبم به خاطر فرستادن عکس  

نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 0:6 توسط farzad| |

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام

شب خاموش راه آسمانها باز

خیالم چون کبوتر های وحشی میکند پرواز


من آنجا چشم در راه توام ناگاه

تو را از دور میبینم که می آیی

تو را از دور میبینم که میخندی

تو را از دور میبینم که میخندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سرا پا چشم خواهم شد

تو را در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم شیرین تو را با بوسه خواهم چید

وگر بخت کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار میبندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب

خاموش راه آسمانها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است...


برچسب‌ها: فریدون مشیری
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 22:20 توسط farzad| |

بس شنیدم داستان بی کسی، بس شنیدم قصه دلواپسی

قصه عشق از زبان هر کسی، گفته اند از نی حکایتها بسی

حال بشنو از من این افسانه را، داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نی رنگ داشت، دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت، گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من....

عاشقم من قصد هیچ انکار نیست، لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن، در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن، باز آتش در دلم افروختن

سوختن از عشق را از بر شدیم، آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست، خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه... میترسم شبی رسوا شوم، بدتر از رسوایم تنها شوم

وای این صید و آه از آن کمند، پیشه رویم خنده پشتم پوز خند

بر چنین نامهربانی دل مبند، دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه های ویرانه تر از ویرانه ام، من حقیقت نیستم افسانه ام

گر چه سوزد پر ولی پروانه ام، فاش میگیم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانه گی، پیله گی بهتر از این پروانه گی

گفتمش آرام جانی گفت نه...

گفتمش شیرین زبانی گفت نه...

گفتمش نامهربانی گفت نه...

میشود یک شب بمانی گفت نه...

دل شبی دور از خیالش سر نکرد، گفتمش، افسوس او باور نکرد...

خود نمیدانم خدایا چیستم، یک نفر با من بگوید کیستم

بس کشیدم آه از دل بردنش، آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم، وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست، آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است، شاهد من چشم بیمار من است

فکر میکردم که او یار من است، نه فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است، دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر رویم کرد و رفت، بغض تلخی در گلویم کرد رفت

مذهب او هر چه بادا باد بود، خوش به حالش کین قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود، چشمهایش مست مادرزاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت، من جوان بودم، پیرم کرد و رفت

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 0:36 توسط farzad| |

دوستان عزیز لطفا این متن رو تا آخر بخونید....... مرسی :)


نیمه شب آواره و بی حس حال در سرم سودای جامی بیزوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال، دل بیاد آورد هنگام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت، یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را، خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را، آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهمو سر بسته بود، چون من از تکرار، روحم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با منو، همنشینو، هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو، ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی، این چنین آغاز شد دلبستگی...

وای از شب زنداری تا سحر، وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر، دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد، گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا برجاست دل، گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورقمان شوی دریاست دل، بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده

گفت........

گفت در عشقت وفا دارم بدار، من تو رو را دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان، چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من، با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت بدل افزون شده، دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده، عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش...........

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش، طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود، بهر کس در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود، همچو عشق من هیچ گل، زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود، در نجابت، در نکویی پاک بود

روزگار..........

روزگار اما وفا با ما نداشت، طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود بس، حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود، در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود، سهم من از عشق، جز ماتم نبود

بامن دیوانه پیمان ساده بست، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست، این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت، رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است، خسم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد، این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاضر به این قیمت نشد...

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست، با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود دم همدم شدم، باده نوش غصه او من شدم

مست مخمور و خراب از غم شدم، ذره ذره آب گشتم، کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را، سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من......

عشق من از من گذشتی خوش گذر، بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر، دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند، بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود، عشق دیرین گسسته تارو پود

گرچه آب رفته باز آید به رود، ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است، باش با او یاد تو ما را بس است....

دکلمه ای بود از مصطفی زمانی

برای دانلود و شنیدن این دکلمه به ادامه مطلب بروید...


دنیا را بد ساختن

کسی را که دوستش داری، دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد، به رسم آیئن زندگی به هم نمیرسند

و این رنج است، زندگی یعنی همین....    دکتر شریعتی



برچسب‌ها: دانلود, مصطفی زمانی, دکلمه
:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 14:52 توسط farzad| |

چیست... چیست فرق آدمی با جانور، تا که مینازد به خود از آن بشر

آدمی را گر نبود این امتیاز، بود بیش از جانور ارقی نیاز

هست این نیروی ممتاز بشر، عقل دور اندیش و آینده نگر

در شگفتم, در شگفتم من چرا این برتری، گشته در او مایه وحشیگری

در طبیعت بی گمان هر جانور، هست در هنگام سیری بی خطر

من نمی دانم, نمی دانم چرا نوع بشر وقت سیری میشود خون خوارتر

درمیان جنگل دور و دراز هیچ حیوان دیده ای هم جنس باز...

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار جمع شیران را کشد بالای دار...

هیچ گرگی بوده که از بهر مقام گرگ ها کرده باشد قتل عام...

هیچ ماری دیده ای با زهر خود کشته ها برپا کند در شهر خود...

هیچ میمون ساخته بمب اتم تا که هستی را کند از صحنه گم...

دیده ای, دیده ای هرگز الاغی باربر مین گذارد کار زیر پای خر...

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند یا به اسب دیگری تهمت زند...

هیچ خرسی آتش افروزی کند یا گرازی خانمان سوزی کند...

هیچ گاوی دیده ای از اعتیاد داده گاو و گاو داری را به باد...

پس چرا, پس چرا انسان با عقل و خرد آبروی دام و دد را می برد...

پس بود دیوانه بی آزارتر زان که معلوم است عقل بشر...

مولوی, مولوی استاد حکمت در جهان کرده وصف این نکته را شیرین بیان...

آزمودم عقل دور اندیش را          بعد از آن دیوانه سازد خویش را

زین سبب آن کس که مینوشد شراب تا شود لایعقل و مست و خراب

چون شود از عقل و حیلت بی خبر پس شرف دارد, شرف دارد به شیخ حیله گر

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 21:19 توسط farzad| |


در بنفشه زار چشم تو

                                     من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

                                      من به بهترین بهار ها رسیده ام. 

                                ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

                                لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

         در تمام شب،

                  در تمام هفته،

                            در تمام ماه،

                                      در فضای خانه، کوچه ، راه

                                                 در هوا، زمین،درخت،سبزه،آب،

                                                                          در خطوط در هم کتاب،

                                                                                          در دیار نیلگون خواب!   

 

                                  ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

                             بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

                                   ای نوازش تو. بهترین امید زیستن! 

در کنار تو

     من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

                             در بنفشه زار چشم تو

                                           برگ های زرد و نیلی و بنفش،

                                                            عطر های سبز و آبی و کبود،

                                                                          نغمه های نا شنیده ساز می کنند،

                                    بهتر از تمام نغمه ها و سازها!  

  

روی مخمل لطیف گونه هات،

                                           غنچه های رنگ رنگ ناز،

                                                                            برگ های تازه تازه باز می کنند،

                                      بهتر از تمام رنگ ها و رازها!  

 

خوب خوب نازنین من!

                   نام تو مرا همیشه مست می کند

                                                                 بهتر از شراب

                                                                                   بهتر از تمام شعر های ناب! 

  

                                  نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است

                                     من تو را به خلوت خدایی خیال خود:

                                    «بهترین بهترین من» خطاب می کنم،

                                             بهترین بهترین من!!


برچسب‌ها: فریدون مشیری, محبت
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 3:21 توسط farzad| |

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی! نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم

گوی یا زلزله آمد گوی یا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود نبودی تو همه شعر و سروری

چه گریزی زبر من که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل با تو هرگز نستیزم

من یک لحظه جدایی

نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم


* این روزا امتحانام شروع شده به همین خاطر دیر آپ کردم راستش این روزا حسش نبود

* فردا امتحان دارم از اون سختاش که همه ازش میترسن

* امشبم قصد نداشتم آپ کنم از درس خسته شدم اومدم نت یه هوایی عوض کنم

* از دوستانی هم که نتونستم بیام وبشون عذر میخوام، ایشالا تو اولین فرصت میام

* این شعرم تقدیمش میکنم به دوست عزیزم میدونم که اونم خیلی این شعر رو دوست داره :)

نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1390ساعت 21:15 توسط farzad| |


خوب می دانم

چند سالی ست که مرده ام

از مرگم انگار که هزار سال می گذرد

امروز سالگرد مرگ من است

هشتمین سالگرد

هر لحظه ی این سال

با درد سپری شد، اما

انتظار آمدنت، چشمانم را باز نگه می داشت

جسمی با قلب لرزان

چشمانم را می بندم

هشت ساله پیش را به یاد آور

هشت سال پیش را به یاد می آورم

مرور می کنم از نو

مبادا خاطره اش از خاطرم پاک شود

خوب که فکر می کنم ، می بینم

فقط او را می شناسم در این دشت غریب

تنها به او سلام می دهم

از دور

کاش زنده شوم ازنو

کاش ......

هشتمین سالگرد زلزله بم رو تسلیت میگم

امشب این شعر رو تو وبم گذاشتم تا یه تسکینی باشه واسه کسایی

که تو این زلزله عزیزانشونو از دست دادن.

و این پست رو تقدیم میکنم به ترانه جان و صمیمانه با او احساس همدردی میکنم.

بی همگان به سر شود                  بی تو به سر نمیشود

داغ تو دارد این دلم                         جای دگر نمیشود


برچسب‌ها: سالگرد بم, ترانه
نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 23:40 توسط farzad| |

سلام! مرسی از دوستانی که همیشه لطف داشتن و دارن!

من یه مدتی نمیتونم بیام نت از پست جدید هم خبری نیست اگه نتونسنم به وبلاگتون بیام ازم دلخور نشید!

درسام خیلی مشکله به دعاتون احتیاج دارم دوستون دارم فدای همتون مخصوصا با معرفتاش!!!

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 15:54 توسط farzad| |

هوای باران داشت، نگاه غمگینم

چه تلخ می رفتی، چه تلخ شیرینم!

شب جدایی با تمام محجوبی

تو را صدا میزد، سکوت سنگینم

ستاره ها گفتند که باز میگردی

چه زود باور بود دل دهن بینم

سقوط سرخم را که دیده ای، آیا

نمی کشی دستی به بال خونینم؟!

بیا و از تاراج مرا حفاظت کن

مرا که چون باغی بدون پرچینم

کجاست؟ محتاجم به نگاه چشمانت

که شعر امشب هم نداد تسکینم

نمیرسد دستم به دستانت آه

چه قدر بالایی، چه قدر پایینم!

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 1:29 توسط farzad| |

حالا

ازتمامی قصه ، تنها

قاب عکسی مانده ست

که شباهتی عجیب به دختری از تبار ترانه دارد

حالا باران که می آید

خاک این خاطره خالی

هنوز بوی عشق و عسل می دهد

حالا مدام از پی نشانی تو

فنجان های قهوه را دوره میکنم

مدام این چشم بی قرار را

با بغض و بهانه باران آشنا میکنم

مدام این دل درمانده را

با باور برودت عشق

آشتی می دهم

باید این ساده بداند

بانوی برفی بیداری ها

دیگر به خانه ی خواب و خاطره باز نخواهد گشت...!

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 11:35 توسط farzad| |

غرق غم دلم بسینه می طپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر زمن

برکشی تو رخت از این دیار

سایه توام بهر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که بر گزینمش به جای تو

شادی و غم منی بحیرتم

خواهم از تو...درتو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر زخویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم...دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم زخویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی به خواب و سر خوشم

وه...مگر به خوابها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و زشاخه ها ببینمت

شعله میکشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند...بلکه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو...

نوشته شده در جمعه 20 آبان1390ساعت 12:27 توسط farzad| |

از من رمیده ئی و من ساده دل هنوز

بی مهری و جفای تو باور نمیکنم

دل را چنان به مهر بستم که بعد ازاین

دیگر هوای دلبر دیگر نمیکنم

رفتی و باتو رفت مرا شادی و امید

دیگر چگونه تو را آرزو کنم

دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا

در این سکوت تلخ وسیه جستجو کنم...

نوشته شده در شنبه 7 آبان1390ساعت 18:26 توسط farzad| |

نمیشه باورت کنم ،نمیشه از تو رد بشم ،

نمیشه خوب من بشی ،نمیشه با تو بد بشم ،

نه دل دارم که بشکنی ، نه جون دارم فدات کنم ،

نه پای موندن منی ،نه میتونم رهات کنم

نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو

نه میتونم بگم بمون نه میتونم بگم برو

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظهام ،

قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام

چه جوری از تو بگذرم تویی که معنیه منی

تو که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی

نه ساده ای نه خط خطی نه دشمنی نه همنفس

نه با تو جای موندنه نه مونده راه پیش پس

نمیشه با تو باشمو اسیر دست غم نشم

فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم...

نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 1:27 توسط farzad| |

فردا اگر ز راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو میماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو میخواندم

در پشت شیشه های اتاق تو

آن شب نگاه سرد سیاهی داشت

دالان دیدگان تو در ظلمت

گویی به عمق روح تو راهی داشت

لغزیده بود در مه آینه

تصویر ما شکست و بی آهنگ

موی تو رنگ ساقه گندم بود

موهای من خمیده و قیری رنگ

رازی درون سینه من می سوخت

میخواستم با تو سخن گویم

اما صدایم از گره کوتاه بود

در سایه بوته هیچ نمیروید

ز آنجا نگه خسته من پر زد…

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 23:15 توسط farzad| |

این شعر را برای تو میگویم

در یک غروب تشنه تابستان

در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان

این آخرین ترانه لالایست

در پای گهواره خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو

بگذار سایه من سرگردان

از سایه تو دور و جدا باشم...

(فرغ فرخزاد)

تو فکر ذکر منی ولی ازم دوری

دلت نخواسته منو نگو که مجبوری...
نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 12:17 توسط farzad| |

امشب از آسمان ديده ي تو

                              روي شعرم ستاره مي بارد

در سکوت سپيد کاغذها

                              پنجه هايم جرقه مي کارد

شعر ديوانه ي تب آلودم

                              شرمگين از شيار خواهش ها

پيکرش دوباره مي سوزد

                              عطش جاودان آتش ها

آري اغاز دوست داشتن است

                              گرچه پايان کار نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

                              که همين دوست داشتن زيباست

از سياهي چرا حذر کردن

                              شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

                               عطر خواب آور گل ياس است

آه بگذار گم شوم در تو

                               کس نيابد زمن نشانه ي من

روح سوزان آه مرطوبت

                               بوزد بر تن ترانه ي من

آه بگذار زين دريچه ي باز

                               خفته در پرنيان روياها

با پر روشني سفر گيرم

                               بگذرم از حصار دنياها

داني از زندگي چه مي خواهم

                               من تو باشم تو پاي تا سر تو

زندگي گر هزار باره بود

                               بار ديگر تو بار ديگر تو

آنچه در من نهفته دريايي ست

                               کي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين طوفاني

                                کاش ياراي گفتنم باشد

بس که لبريزم از تو مي خواهم

                                بدوم در ميان صحرا ها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

                                تن بکوبم به موج درياها

بس که لبريزم از تو مي خواهم

                                چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

                                 به سبک سايه ي تو آويزم

آري اغاز دوست داشتن است

                                 گرچه پايان راه نا پيداست

من به پايان دگر نينديشم

                                 که همين دوست داشتن زيباست...

(فروغ فرخزاد) تقدیم به آجی گلم
نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 1:26 توسط farzad| |

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت 23:46 توسط farzad| |

ما را کبوترانه وفادار کرده است

آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا

از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را

در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود

مارا کرامت تو گنه کار کرده است


فاضل نظری

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 12:12 توسط farzad| |



اي عشق، اي ترنم نامت ترانه‌ها

معشوق آشناي همه‌ عاشقانه‌ها

اي معني جمال به هر صورتي که هست

مضمون و محتواي تمام ترانه‌ها

با هر نسيم، دست تکان مي‌دهد گلي

هر نامه‌اي ز نام تو دارد نشانه‌ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:

گل با شکوفه، خوشه‌ي گندم به دانه‌ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز

دريا به موج و موج به ريگ کرانه‌ها

باران قصيده‌اي است تر و تازه و روان

آتش ترانه‌اي به زبان زبانه‌ها

اما مرا زبان غزل‌خواني تو نيست

شبنم چگونه دم زند از بي‌کرانه‌ها

کوچه به کوچه سر زده‌ام کو به کوي تو

چون حلقه در به در زده‌ام سر به خانه‌ها

يک لحظه از نگاه تو کافي است تا دلم

سودا کند دمي به همه جاودانه‌ها

قیصرامین پور
نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 11:45 توسط farzad| |

با تو دیگر عشق قصه نیست ، لحظه هایم مثل گذشته سرد نیست
با تو زندگی ام زیر و رو شد ، حال من از این رو به آن رو شد
با تو گذشتم از پلهای تنهایی ، رسیدم به اوج آسمان آبی
عطر تو میدهد به من نفس ، با تو رها شدم از آن قفس
آمدی و گرفتی دستهایم را ، باور ندارم با تو بودن را
میدهد به من هوای عشق نفسهایت ،میدهد به من شوق زندگی گرمی دستهایت
بپذیر که دنیای عاشقانه ما همیشگیست ، عشق در قلب من و تو ماندنیست
هر چه دلم خواست همان شد و اینگونه شد که دلم عاشقت شد
مرا در زیر سایه قلبت جا دادی و همین شد که قلبم به عشقت پناه آورد
آری با تو دیگر عشق قصه نیست ، حقیقت است این روزها و لحظه ها
حقیقت است که دوستت دارم ، حقیقت است که با تو هیچ غمی ندارم
حقیقت است که دنیا را نمیخواهم بی تو ، مگر میشود این زندگی بدون تو؟
در آغوش تو ، محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، میمیریم برای هم ، مینیشنی بر روی پاهای من و میبوسم لبهایت را….
با تو بودن همیشه تکراریست برای تپشهای قلبم ، با تو بودن همیشه تکراریست برای اینکه حس کنم عشق چیست و عاشق تو بودن چه لذتی دارد
چه اتفاق زیبایی بود تو را دیدن ، چه حادثه شیرینی بود تو را داشتن
با تو بودن همین است ، اینکه تا ابد شدی دنیایم ، اینکه تا ابد شدی مرحمی برای قلب تنهایم
قلبی که دیگر با تو تنها نیست ، درهای قلبم دیگر برای کسی باز نیست ، تا همیشه بسته شده بر روی تو ، بمان و بمان ای که تنها عشق من هستی تو

لقمانی

نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390ساعت 15:32 توسط farzad| |

حرفی از نام تو    ناگهان دیدم سرم آتش گرفت           سوختم خاکسترم آتش گرفت        چشم واکردم سکوتم آب شد         چشم واکردم بسترم آتش گرفت        در زدم کسی این قفس را وانکرد      پرزدم بال و پرم آتش گرفت      ازسرم خواب زمستانی پرید     آب درچشم ترم آتش گرفت      حرفی از نام تو برزبان    دستهایم دفترم آتش گرفت

قیصر امین پور

نوشته شده در دوشنبه 11 دی1278ساعت 0:0 توسط farzad| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت